مقابل آینه اش ایستاده بود به گذشته فکر می کرد. با خودش خاطرات رو مرور می کرد و به خودش سر کوفت می زد. عصبانی بود از دست خودش. از دست رفتارهای مسخره اش.
اَه... شیشه عطر مقابل آینه رو برداشت و محکم پرت کرد به سمت آینه. تتتتتتتتتتق
تو صورتت زل زده بود و فقط مبهوت و متعجب نگاهت می کرد. گفت: بیا بریم. روت رو برگردوندی . انگار نه انگار که جلوت ایستاده و داره باهات حرف می زنه. آدم حسابش نمی کردی. فریاد زد: آخه یک کلام بگو چیکار خواستی که برات نکردم؟ چرا اینقدر الکی هم خودت رو اذیت می کنی هم منو. جون من بیا بریم.
باز براش چشم نازک کردی و روت رو برگردوندی و دستش رو پس زدی. گفت خب یک کلمه بگو که منم بفهمم معنی این رفتارات و این حالاتت چیه؟چرا انقدر بی خودی ایراد می گیری؟ بیا بریم. یه چی بگو دیگه.
برگشتی و داد کشیدی دیگه نمی خوام ببینمت. همین!
صدای شکستن دلش سالها با اون بود و حالا که در مقابل آینه شکسته داشت تصویر تکه تکه شده خودش رو نگاه می کرد با پوست و گوشت استخونش درک می کرد که اون روز اون چه حسی داشته. حس خرد شدن.
اون فقط یه آینه صاف و زلال می خواست که خودش رو توش ببینه نه یه آینه که شکسته.
پاورقی
١. سوره مبارکه همزه
٢. المومن مرآه المومن. امام علی (ع)
_______________________________
این هم اولین پست در سال جدید
ما را در سایت زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 87